✝عیسی مسیح✝

✝Jesus Christ✝

✝عیسی مسیح✝

✝Jesus Christ✝

Matthew 3

1Then was Jesus led up of the Spirit into the wilderness to be tempted of the devil. 2And when he had fasted forty days and forty nights, he afterward hungered. 3And the tempter came and said unto him, If thou art the Son of God, command that these stones become bread. 4But he answered and said, It is written, Man shall not live by bread alone, but by every word that proceedeth out of the mouth of God. 5 Then the devil taketh him into the holy city; and he set him on the pinnacle of the temple, 6and saith unto him, If thou art the Son of God, cast thyself down: for it is written, He shall give his angels charge concerning thee:

and, On their hands they shall bear thee up, Lest haply thou dash thy foot against a stone.

7Jesus said unto him, Again it is written, Thou shalt not make trial of the Lord thy God. 8Again, the devil taketh him unto an exceeding high mountain, and showeth him all the kingdoms of the world, and the glory of them; 9and he said unto him, All these things will I give thee, if thou wilt fall down and worship me. 10Then saith Jesus unto him, Get thee hence, Satan: for it is written, Thou shalt worship the Lord thy God, and him only shalt thou serve. 11Then the devil leaveth him; and behold, angels came and ministered unto him.

12Now when he heard that John was delivered up, he withdrew into Galilee; 13and leaving Nazareth, he came and dwelt in Capernaum, which is by the sea, in the borders of Zebulun and Naphtali: 14that it might be fulfilled which was spoken through Isaiah the prophet, saying, 15The land of Zebulun and the land of Naphtali, Toward the sea, beyond the Jordan, Galilee of the Gentiles, 16The people that sat in darkness Saw a great light, And to them that sat in the region and shadow of death, To them did light spring up.

17From that time began Jesus to preach, and to say, Repent ye; for the kingdom of heaven is at hand.

18And walking by the sea of Galilee, he saw two brethren, Simon who is called Peter, and Andrew his brother, casting a net into the sea; for they were fishers. 19And he saith unto them, Come ye after me, and I will make you fishers of men. 20And they straightway left the nets, and followed him. 21And going on from thence he saw two other brethren, James the [son] of Zebedee, and John his brother, in the boat with Zebedee their father, mending their nets; and he called them. 22And they straightway left the boat and their father, and followed him.

23And Jesus went about in all Galilee, teaching in their synagogues, and preaching the gospel of the kingdom, and healing all manner of disease and all manner of sickness among the people. 24And the report of him went forth into all Syria: and they brought unto him all that were sick, holden with divers diseases and torments, possessed with demons, and epileptic, and palsied; and he healed them. 25And there followed him great multitudes from Galilee and Decapolis and Jerusalem and Judaea and [from] beyond the Jordan


یوحنا ۲۰

بامدادان در اول هفته، وقتی که هنوز تاریک بود، مریم مجدلیه به‌سر قبر‌آمدو دید که سنگ از قبر برداشته شده است.
۲
پس دوان دوان نزد شمعون پطرس و آن شاگرد دیگرکه عیسی او را دوست می‌داشت آمده، به ایشان گفت: «خداوند را از قبر برده‌اند و نمی دانیم او راکجا گذارده‌اند.»
۳
آنگاه پطرس و آن شاگرد دیگربیرون شده، به‌جانب قبر رفتند.
۴
و هر دو با هم می‌دویدند، اما آن شاگرد دیگر از پطرس پیش افتاده، اول به قبر رسید،
۵
و خم شده، کفن راگذاشته دید، لیکن داخل نشد.
۶
بعد شمعون پطرس نیز از عقب او آمد و داخل قبرگشته، کفن را گذاشته دید،
۷
و دستمالی را که بر سر او بود، نه با کفن نهاده، بلکه در جای علیحده پیچیده.
۸
پس آن شاگرد دیگر که اول به‌سر قبر‌آمده بود نیزداخل شده، دید و ایمان آورد.
۹
زیرا هنوز کتاب را نفهمیده بودند که باید او از مردگان برخیزد.
۱۰
پس آن دو شاگرد به مکان خود برگشتند.
۱۱
اما مریم بیرون قبر، گریان ایستاده بود وچون می‌گریست به سوی قبر خم شده،
۱۲
دوفرشته را که لباس سفید در بر داشتند، یکی به طرف سر و دیگری به‌جانب قدم، در جایی که بدن عیسی گذارده بود، نشسته دید.
۱۳
ایشان بدوگفتند: «ای زن برای چه گریانی؟» بدیشان گفت: «خداوند مرا برده‌اند و نمی دانم او را کجاگذارده‌اند.»
۱۴
چون این را گفت، به عقب ملتفت شده، عیسی را ایستاده دید لیکن نشناخت که عیسی است.
۱۵
عیسی بدو گفت: «ای زن برای چه گریانی؟ که را می‌طلبی؟» چون او گمان کردکه باغبان است، بدو گفت: «ای آقا اگر تو او رابرداشته‌ای، به من بگو او را کجا گذارده‌ای تا من اورا بردارم.»
۱۶
عیسی بدو گفت: «ای مریم!» اوبرگشته، گفت: «ربونی (یعنی‌ای معلم ).»
۱۷
عیسی بدو گفت: «مرا لمس مکن زیرا که هنوزنزد پدر خود بالا نرفته‌ام. و لیکن نزد برادران من رفته، به ایشان بگو که نزد پدر خود و پدر شما وخدای خود و خدای شما می‌روم.»
۱۸
مریم مجدلیه آمده، شاگردان را خبر داد که «خداوند رادیدم و به من چنین گفت.»
۱۹
و در شام همان روز که یکشنبه بود، هنگامی که درها بسته بود، جایی که شاگردان به‌سبب ترس یهود جمع بودند، ناگاه عیسی آمده، در میان ایستاد و بدیشان گفت: «سلام بر شما باد!»
۲۰
و چون این را گفت، دستها و پهلوی خود را به ایشان نشان داد و شاگردان چون خداوند رادیدند، شاد گشتند.
۲۱
باز عیسی به ایشان گفت: «سلام بر شما باد. چنانکه پدر مرا فرستاد، من نیزشما را می‌فرستم.»
۲۲
و چون این را گفت، دمید وبه ایشان گفت: «روح‌القدس را بیابید.
۲۳
گناهان آنانی را که آمرزیدید، برای ایشان آمرزیده شد وآنانی را که بستید، بسته شد.»
۲۴
اما توما که یکی از آن دوازده بود و او را توام می‌گفتند، وقتی که عیسی آمد با ایشان نبود.
۲۵
پس شاگردان دیگر بدو گفتند: «خداوند رادیده‌ایم.» بدیشان گفت: «تا در دو دستش جای میخها را نبینم و انگشت خود را در جای میخهانگذارم و دست خود را بر پهلویش ننهم، ایمان نخواهم آورد.»
۲۶
و بعد از هشت روز باز شاگردان با توما درخانه‌ای جمع بودند و درها بسته بود که ناگاه عیسی آمد و در میان ایستاده، گفت: «سلام بر شماباد.»
۲۷
پس به توما گفت: «انگشت خود را به اینجا بیاور و دستهای مرا ببین و دست خود رابیاور و بر پهلوی من بگذار و بی‌ایمان مباش بلکه ایمان دار.»
۲۸
توما در جواب وی گفت: «ای خداوند من و‌ای خدای من.»
۲۹
عیسی گفت: «ای توما، بعد از دیدنم ایمان آوردی؟ خوشابحال آنانی که ندیده ایمان آورند.»
۳۰
و عیسی معجزات دیگر بسیار نزد شاگردان نمود که در این کتاب نوشته نشد.لیکن این قدرنوشته شد تا ایمان آورید که عیسی، مسیح و پسرخدا است و تا ایمان آورده به اسم او حیات یابید.
۳۱
لیکن این قدرنوشته شد تا ایمان آورید که عیسی، مسیح و پسرخدا است و تا ایمان آورده به اسم او حیات یابید.

یوحنا ۳‏:‏۱‏-‏۳۶

۳  یکی از فَریسیان،‏ به نام نیقودیموس که از بزرگان یهود بود،‏ ۲  شب‌هنگام نزد عیسی آمد و گفت:‏ «ای استاد،‏* می‌دانیم تو معلّمی هستی که از جانب خدا آمده است؛‏ زیرا کسی نمی‌تواند معجزاتی* که تو به ظهور می‌رسانی،‏ انجام دهد،‏ مگر این که خدا با او باشد.‏» ۳  عیسی در جواب گفت:‏ «حقیقتاً به تو می‌گویم،‏ تا کسی دوباره* متولّد نشود،‏ نمی‌تواند پادشاهی خدا را ببیند.‏» ۴  نیقودیموس به او گفت:‏ «چطور ممکن است شخصی سالمند متولّد شود؟‏ مگر می‌تواند به رَحِم مادرش بازگردد و بار دیگر زاده شود؟‏» ۵  عیسی پاسخ داد:‏ «حقیقتاً به تو می‌گویم،‏ تا کسی از آب و روح متولّد نشود،‏ نمی‌تواند به پادشاهی خدا راه یابد.‏ ۶  آنچه از جسم زاده شده،‏ جسم است و آنچه از روح زاده شده،‏ روح.‏ ۷  تعجب مکن که به تو گفتم،‏ شما باید دوباره متولّد شوید.‏ ۸  باد* در جهتی که می‌خواهد می‌وزد و تو آوای آن را می‌شنوی،‏ اما نمی‌دانی از کجا می‌آید و به کجا می‌رود.‏ چنین است هر که از روح زاده شده است.‏»‏۹  نیقودیموس در مقابل از او پرسید:‏ «این‌ها چگونه ممکن است؟‏» ۱۰  عیسی پاسخ داد:‏ «تو معلّم اسرائیلیان هستی و این چیزها را نمی‌دانی؟‏ ۱۱  حقیقتاً به تو می‌گویم،‏ ما آنچه می‌دانیم،‏ می‌گوییم و به آنچه دیده‌ایم،‏ شهادت می‌دهیم،‏ اما شما شهادتی را که ما می‌دهیم،‏ نمی‌پذیرید.‏ ۱۲  من در مورد امور زمینی به شما گفتم و باور نمی‌کنید،‏ پس اگر در مورد امور آسمانی به شما بگویم،‏ چگونه آن‌ها را باور خواهید کرد؟‏ ۱۳  به علاوه،‏ هیچ انسانی به آسمان بالا نرفته است،‏ جز او که از آسمان پایین آمده است؛‏ یعنی پسر انسان.‏ ۱۴  همان طور که موسی مار را در بیابان بر تیر بالا برد،‏* پسر انسان نیز باید بالا برده شود ۱۵  تا هر که به او ایمان آوَرَد،‏ زندگی جاودان یابد.‏۱۶  ‏«زیرا خدا آنقدر به مردم دنیا محبت داشت* که پسر یگانهٔ خود را داد تا هر که به او ایمان بورزد،‏ نابود نگردد،‏ بلکه زندگی جاودان یابد.‏ ۱۷  در واقع،‏ خدا پسر خود را به دنیا نفرستاد تا او مردم دنیا را محکوم کند،‏* بلکه فرستاد تا از طریق وی مردم دنیا نجات یابند.‏ ۱۸  هر که به او ایمان بورزد،‏ محکوم نخواهد شد و هر که به او ایمان نورزد،‏ هم‌اکنون محکوم شده است؛‏ زیرا به نام پسر یگانهٔ خدا ایمان نورزیده است.‏ ۱۹  مبنای داوری و محکومیت این است که نور به دنیا آمد،‏ اما مردم تاریکی را دوست داشتند نه نور را،‏ چون اعمال آنان شریرانه بود؛‏ ۲۰  زیرا هر که اعمال زشت پیشه می‌کند،‏ از نور نفرت دارد و به سوی نور نمی‌آید،‏ مبادا اعمالش برملا شود.‏ ۲۱  اما هر که راستی را به جا می‌آورد،‏ به سوی نور می‌آید تا آشکار شود که اعمالش هماهنگ با خواست خداست.‏»‏۲۲  پس از آن،‏ عیسی و شاگردانش به آبادی‌های یهودیه رفتند.‏ او مدتی با آنان در آنجا ماند و تعمید می‌داد.‏*‏ ۲۳  اما یحیی نیز در عِینون،‏ نزدیک به سالِم تعمید می‌داد؛‏ زیرا در آنجا آب فراوان بود و مردم می‌آمدند و تعمید می‌گرفتند.‏ ۲۴  آن زمان یحیی هنوز به زندان انداخته نشده بود.‏۲۵  در آن روزها،‏ میان شاگردان یحیی و فردی یهودی در خصوص آداب تطهیر بحثی پیش آمد.‏ ۲۶  آنگاه آنان نزد یحیی آمدند و به او گفتند:‏ «استاد،‏* مردی که با تو در آن سوی رود اردن بود و تو در مورد او شهادت دادی،‏ اکنون تعمید می‌دهد و همه نزد او می‌روند.‏» ۲۷  یحیی در پاسخ گفت:‏ «هیچ کس نمی‌تواند چیزی به دست آورد،‏ مگر این که از آسمان به او داده شده باشد.‏ ۲۸  شما خود شاهد هستید که گفتم،‏ من مسیح نیستم،‏ بلکه پیشاپیش او فرستاده شده‌ام.‏ ۲۹  عروس به داماد تعلّق دارد.‏ اما وقتی دوست داماد کنار داماد می‌ایستد و به سخنانش گوش می‌دهد،‏ از شنیدن صدای داماد بسیار شاد می‌شود.‏ پس شادی من نیز کامل شده است.‏ ۳۰  او باید روزبه‌روز بزرگ‌تر شود و من کوچک‌تر.‏»‏۳۱  آن که از بالا می‌آید،‏ از همه بالاتر است.‏ اما آن که از زمین است،‏ زمینی است و در مورد امور زمینی سخن می‌گوید.‏ آن که از آسمان می‌آید،‏ از همه بالاتر است.‏ ۳۲  او به آنچه دیده و شنیده است،‏ شهادت می‌دهد،‏ اما هیچ کس شهادت او را نمی‌پذیرد ۳۳  و هر که شهادت او را می‌پذیرد،‏ بر این که خدا حقیقت را می‌گوید،‏ مهر تأیید زده است.‏ ۳۴  آن که خدا فرستاد،‏ کلام خدا را می‌گوید؛‏ زیرا خدا در عطا کردن روح،‏ خساست به خرج نمی‌دهد.‏*‏ ۳۵  پدر،‏ پسر را دوست دارد و همه چیز را به دست او سپرده است.‏ ۳۶  کسی که به پسر ایمان می‌ورزد،‏ زندگی جاودان خواهد یافت؛‏ اما کسی که از پسر نافرمانی می‌کند،‏ آن زندگی را نخواهد دید،‏ بلکه غضب خدا بر او می‌ماند.‏



متی ۲۸

و بعد از سبت، هنگام فجر، روز اول هفته، مریم مجدلیه و مریم دیگربجهت دیدن قبر‌آمدند.
۲
که ناگاه زلزله‌ای عظیم حادث شد از آنرو که فرشته خداوند از آسمان نزول کرده، آمد و سنگ را از در قبر غلطانیده، برآن بنشست.
۳
و صورت او مثل برق و لباسش چون برف سفید بود.
۴
و از ترس او کشیکچیان به لرزه درآمده، مثل مرده گردیدند.
۵
اما فرشته به زنان متوجه شده، گفت: شما ترسان مباشید!
۶
دراینجا نیست زیرا چنانکه گفته بود برخاسته است. بیایید جایی که خداوند خفته بود ملاحظه کنید،
۷
و به زودی رفته شاگردانش را خبر دهید که ازمردگان برخاسته است. اینک پیش از شما به جلیل می‌رود. در آنجا او را خواهید دید. اینک شما را گفتم.»
۸
پس، از قبر با ترس و خوشی عظیم به زودی روانه شده، رفتند تا شاگردان او را اطلاع دهند.
۹
ودر هنگامی که بجهت اخبار شاگردان او می‌رفتند، ناگاه عیسی بدیشان برخورده، گفت: «سلام برشما باد!» پس پیش آمده، به قدمهای اوچسبیده، او را پرستش کردند.
۱۰
آنگاه عیسی بدیشان گفت: «مترسید! رفته، برادرانم رابگویید که به جلیل بروند که در آنجا مرا خواهنددید.»
۱۱
و چون ایشان می‌رفتند، ناگاه بعضی ازکشیکچیان به شهر شده، روسای کهنه را از همه این وقایع مطلع ساختند.
۱۲
ایشان با مشایخ جمع شده، شورا نمودند و نقره بسیار به سپاهیان داده،
۱۳
گفتند: «بگویید که شبانگاه شاگردانش آمده، وقتی که ما در خواب بودیم او را دزدیدند.
۱۴
وهرگاه این سخن گوش زد والی شود، همانا ما او رابرگردانیم و شما را مطمئن سازیم.»
۱۵
ایشان پول را گرفته، چنانکه تعلیم یافتند کردند و این سخن تاامروز در میان یهود منتشر است.
۱۶
اما یازده رسول به جلیل، بر کوهی که عیسی ایشان را نشان داده بود رفتند.
۱۷
و چون او را دیدند، پرستش نمودند. لیکن بعضی شک کردند.
۱۸
پس عیسی پیش آمده، بدیشان خطاب کرده، گفت: «تمامی قدرت در آسمان و بر زمین به من داده شده است.پس رفته، همه امت‌ها را شاگرد سازید و ایشان رابه اسم اب و ابن و روح‌القدس تعمید دهید.
۱۹
پس رفته، همه امت‌ها را شاگرد سازید و ایشان رابه اسم اب و ابن و روح‌القدس تعمید دهید.


متی ۲۷

و چون صبح شد، همه روسای کهنه ومشایخ قوم بر عیسی شورا کردند که اورا هلاک سازند.
۲
پس او را بند نهاده، بردند و به پنطیوس پیلاطس والی تسلیم نمودند.
۳
در آن هنگام، چون یهودا تسلیم‌کننده او دید که بر او فتوا دادند، پشیمان شده، سی پاره نقره را به روسای کهنه و مشایخ رد کرده،
۴
گفت: «گناه کردم که خون بیگناهی را تسلیم نمودم.» گفتند: «ما را چه، خود دانی!»
۵
پس آن نقره را درهیکل انداخته، روانه شد و رفته خود را خفه نمود.
۶
اما روسای کهنه نقره را بر داشته، گفتند: «انداختن این در بیت‌المال جایز نیست زیرا خونبها است.»
۷
پس شورا نموده، به آن مبلغ، مزرعه کوزه‌گر را بجهت مقبره غرباءخریدند.
۸
از آن جهت، آن مزرعه تا امروزبحقل الدم مشهور است.
۹
آنگاه سخنی که به زبان ارمیای نبی گفته شده بود تمام گشت که «سی پاره نقره را برداشتند، بهای آن قیمت کرده شده‌ای که بعضی از بنی‌اسرائیل بر او قیمت گذاردند.
۱۰
و آنها را بجهت مزرعه کوزه‌گر دادند، چنانکه خداوند به من گفت.»
۱۱
اما عیسی در حضور والی ایستاده بود. پس والی از او پرسیده، گفت: «آیا تو پادشاه یهودهستی؟» عیسی بدو گفت: «تو می‌گویی!»
۱۲
وچون روسای کهنه و مشایخ از او شکایت می‌کردند، هیچ جواب نمی داد.
۱۳
پس پیلاطس وی را گفت: «نمی شنوی چقدر بر تو شهادت می‌دهند؟»
۱۴
اما در جواب وی، یک سخن هم نگفت، بقسمی که والی بسیار متعجب شد.
۱۵
و در هر عیدی، رسم والی این بود که یک زندانی، هر‌که را می‌خواستند، برای جماعت آزاد می‌کرد.
۱۶
و در آن وقت، زندانی مشهور، برابا نام داشت.
۱۷
پس چون مردم جمع شدند، پیلاطس ایشان را گفت: «که را می‌خواهید برای شما آزاد کنم؟ برابا یا عیسی مشهور به مسیح را؟»
۱۸
زیرا که دانست او را از حسد تسلیم کرده بودند.
۱۹
چون بر مسند نشسته بود، زنش نزد اوفرستاده، گفت: «با این مرد عادل تو را کاری نباشد، زیرا که امروز در خواب درباره او زحمت بسیار بردم.»
۲۰
اما روسای کهنه و مشایخ، قوم را بر این ترغیب نمودند که برابا را بخواهند و عیسی راهلاک سازند.
۲۱
پس والی بدیشان متوجه شده، گفت: «کدام‌یک از این دو نفر را می‌خواهیدبجهت شما رها کنم؟ گفتند: «برابا را.»
۲۲
پیلاطس بدیشان گفت: «پس با عیسی مشهور به مسیح چه کنم؟» جمیع گفتند: «مصلوب شود!»
۲۳
والی گفت: «چرا؟ چه بدی کرده است؟» ایشان بیشترفریاد زده، گفتند: «مصلوب شود!»
۲۴
چون پیلاطس دید که ثمری ندارد بلکه آشوب زیاده می‌گردد، آب طلبیده، پیش مردم دست خود راشسته گفت: «من بری هستم از خون این شخص عادل. شما ببینید.»
۲۵
تمام قوم در جواب گفتند: «خون او بر ما و فرزندان ما باد!»
۲۶
آنگاه برابا رابرای ایشان آزاد کرد و عیسی را تازیانه زده، سپرد تا او را مصلوب کنند.
۲۷
آنگاه سپاهیان والی، عیسی را به دیوانخانه برده، تمامی فوج را گرد وی فراهم آوردند.
۲۸
واو را عریان ساخته، لباس قرمزی بدو پوشانیدند،
۲۹
و تاجی از خار بافته، بر سرش گذاردند و نی بدست راست او دادند و پیش وی زانو زده، استهزاکنان او را می‌گفتند: «سلام‌ای پادشاه یهود!»
۳۰
و آب دهان بر وی افکنده، نی را گرفته بر سرش می‌زدند.
۳۱
و بعد از آنکه او را استهزاکرده بودند، آن لباس را از وی کنده، جامه خودش را پوشانیدند و او را بجهت مصلوب نمودن بیرون بردند.
۳۲
و چون بیرون می‌رفتند، شخصی قیروانی شمعون نام را یافته، او را بجهت بردن صلیب مجبور کردند.
۳۳
و چون به موضعی که به جلجتایعنی کاسه سر مسمی بود رسیدند،
۳۴
سرکه ممزوج به مر بجهت نوشیدن بدو دادند. اما چون چشید، نخواست که بنوشد.
۳۵
پس او را مصلوب نموده، رخت او راتقسیم نمودند و بر آنها قرعه انداختند تا آنچه به زبان نبی گفته شده بود تمام شود که «رخت مرا درمیان خود تقسیم کردند و بر لباس من قرعه انداختند.»
۳۶
و در آنجا به نگاهبانی او نشستند.
۳۷
و تقصیر نامه او را نوشته، بالای سرش آویختند که «این است عیسی، پادشاه یهود!»
۳۸
آنگاه دو دزد یکی بر دست راست و دیگری برچپش با وی مصلوب شدند.
۳۹
و راهگذاران سرهای خود را جنبانیده، کفر گویان
۴۰
می‌گفتند: «ای کسی‌که هیکل را خراب می‌کنی و در سه روزآن را می‌سازی، خود را نجات ده. اگر پسر خداهستی، از صلیب فرود بیا!»
۴۱
همچنین نیزروسای کهنه با کاتبان و مشایخ استهزاکنان می‌گفتند:
۴۲
«دیگران را نجات داد، اما نمی تواندخود را برهاند. اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون ازصلیب فرود آید تا بدو ایمان آوریم!
۴۳
بر خداتوکل نمود، اکنون او را نجات دهد، اگر بدورغبت دارد زیرا گفت پسر خدا هستم!»
۴۴
وهمچنین آن دو دزد نیز که با وی مصلوب بودند، او را دشنام می‌دادند.
۴۵
و از ساعت ششم تا ساعت نهم، تاریکی تمام زمین را فرو گرفت.
۴۶
و نزدیک به ساعت نهم، عیسی به آواز بلند صدا زده گفت: «ایلی ایلی لما سبقتنی.» یعنی الهی الهی مرا چرا ترک کردی.
۴۷
اما بعضی از حاضرین چون این را شنیدند، گفتند که او الیاس را می‌خواند.
۴۸
در ساعت یکی از آن میان دویده، اسفنجی را گرفت و آن را پر ازسرکه کرده، بر سر نی گذارد و نزد او داشت تابنوشد.
۴۹
و دیگران گفتند: «بگذار تا ببینیم که آیاالیاس می‌آید او را برهاند.»
۵۰
عیسی باز به آوازبلند صیحه زده، روح را تسلیم نمود.
۵۱
که ناگاه پرده هیکل از سر تا پا دو پاره شد و زمین متزلزل وسنگها شکافته گردید،
۵۲
و قبرها گشاده شد وبسیاری از بدنهای مقدسین که آرامیده بودندبرخاستند،
۵۳
و بعد از برخاستن وی، از قبوربرآمده، به شهر مقدس رفتند و بر بسیاری ظاهرشدند.
۵۴
اما یوزباشی و رفقایش که عیسی رانگاهبانی می‌کردند، چون زلزله و این وقایع رادیدند، بینهایت ترسان شده، گفتند: «فی الواقع این شخص پسر خدا بود.»
۵۵
و در آنجا زنان بسیاری که از جلیل در عقب عیسی آمده بودند تا او راخدمت کنند، از دور نظاره می‌کردند،
۵۶
که از آن جمله، مریم مجدلیه بود و مریم مادر یعقوب ویوشاء و مادر پسران زبدی.
۵۷
اما چون وقت عصر رسید، شخصی دولتمند از اهل رامه، یوسف نام که او نیز ازشاگردان عیسی بود آمد،
۵۸
و نزد پیلاطس رفته، جسد عیسی را خواست. آنگاه پیلاطس فرمان داد که داده شود.
۵۹
پس یوسف جسد را برداشته، آن را در کتان پاک پیچیده،
۶۰
او را در قبری نو که برای خود از سنگ تراشیده بود، گذارد و سنگی بزرگ بر سر آن غلطانیده، برفت.
۶۱
و مریم مجدلیه و مریم دیگر در آنجا، در مقابل قبرنشسته بودند.
۶۲
و در فردای آن روز که بعد از روز تهیه بودروسای کهنه و فریسیان نزد پیلاطس جمع شده،
۶۳
گفتند: «ای آقا ما را یاد است که آن گمراه‌کننده وقتی که زنده بود گفت: "بعد از سه روزبرمی خیزم."
۶۴
پس بفرما قبر را تا سه روزنگاهبانی کنند مبادا شاگردانش در شب آمده، اورا بدزدند و به مردم گویند که از مردگان برخاسته است و گمراهی آخر، از اول بدتر شود.»
۶۵
پیلاطس بدیشان فرمود: «شما کشیکچیان دارید. بروید چنانکه دانید، محافظت کنید.»پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته، قبر را باکشیکچیان محافظت نمودند.
۶۶
پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته، قبر را باکشیکچیان محافظت نمودند.