خانه
عناوین مطالب
تماس با من
✝عیسی مسیح✝
✝Jesus Christ✝
✝عیسی مسیح✝
✝Jesus Christ✝
جدیدترین یادداشتها
همه
آخرین یادداشت خوش آمدید
بسیاری عیسی را با وجود تحقق پیشگوییها رد میکنند، ولی او در نظر خدا پرارزش است
مسیح
عیسی ناصری-عیسی مسیح-ישוע-הושע
مسیح
مسیح
Jesus Christ-عیسی مسیح
مسیح
Jesus Christ-عیسی مسیح-عیسی ناصری-مسیح
Jesus Christ
بایگانی
شهریور 1400
165
جستجو
آمار : 2980 بازدید
Powered by Blogsky
متی ۲۷
و چون صبح شد، همه روسای کهنه ومشایخ قوم بر عیسی شورا کردند که اورا هلاک سازند.
۲
پس او را بند نهاده، بردند و به پنطیوس پیلاطس والی تسلیم نمودند.
۳
در آن هنگام، چون یهودا تسلیمکننده او دید که بر او فتوا دادند، پشیمان شده، سی پاره نقره را به روسای کهنه و مشایخ رد کرده،
۴
گفت: «گناه کردم که خون بیگناهی را تسلیم نمودم.» گفتند: «ما را چه، خود دانی!»
۵
پس آن نقره را درهیکل انداخته، روانه شد و رفته خود را خفه نمود.
۶
اما روسای کهنه نقره را بر داشته، گفتند: «انداختن این در بیتالمال جایز نیست زیرا خونبها است.»
۷
پس شورا نموده، به آن مبلغ، مزرعه کوزهگر را بجهت مقبره غرباءخریدند.
۸
از آن جهت، آن مزرعه تا امروزبحقل الدم مشهور است.
۹
آنگاه سخنی که به زبان ارمیای نبی گفته شده بود تمام گشت که «سی پاره نقره را برداشتند، بهای آن قیمت کرده شدهای که بعضی از بنیاسرائیل بر او قیمت گذاردند.
۱۰
و آنها را بجهت مزرعه کوزهگر دادند، چنانکه خداوند به من گفت.»
۱۱
اما عیسی در حضور والی ایستاده بود. پس والی از او پرسیده، گفت: «آیا تو پادشاه یهودهستی؟» عیسی بدو گفت: «تو میگویی!»
۱۲
وچون روسای کهنه و مشایخ از او شکایت میکردند، هیچ جواب نمی داد.
۱۳
پس پیلاطس وی را گفت: «نمی شنوی چقدر بر تو شهادت میدهند؟»
۱۴
اما در جواب وی، یک سخن هم نگفت، بقسمی که والی بسیار متعجب شد.
۱۵
و در هر عیدی، رسم والی این بود که یک زندانی، هرکه را میخواستند، برای جماعت آزاد میکرد.
۱۶
و در آن وقت، زندانی مشهور، برابا نام داشت.
۱۷
پس چون مردم جمع شدند، پیلاطس ایشان را گفت: «که را میخواهید برای شما آزاد کنم؟ برابا یا عیسی مشهور به مسیح را؟»
۱۸
زیرا که دانست او را از حسد تسلیم کرده بودند.
۱۹
چون بر مسند نشسته بود، زنش نزد اوفرستاده، گفت: «با این مرد عادل تو را کاری نباشد، زیرا که امروز در خواب درباره او زحمت بسیار بردم.»
۲۰
اما روسای کهنه و مشایخ، قوم را بر این ترغیب نمودند که برابا را بخواهند و عیسی راهلاک سازند.
۲۱
پس والی بدیشان متوجه شده، گفت: «کدامیک از این دو نفر را میخواهیدبجهت شما رها کنم؟ گفتند: «برابا را.»
۲۲
پیلاطس بدیشان گفت: «پس با عیسی مشهور به مسیح چه کنم؟» جمیع گفتند: «مصلوب شود!»
۲۳
والی گفت: «چرا؟ چه بدی کرده است؟» ایشان بیشترفریاد زده، گفتند: «مصلوب شود!»
۲۴
چون پیلاطس دید که ثمری ندارد بلکه آشوب زیاده میگردد، آب طلبیده، پیش مردم دست خود راشسته گفت: «من بری هستم از خون این شخص عادل. شما ببینید.»
۲۵
تمام قوم در جواب گفتند: «خون او بر ما و فرزندان ما باد!»
۲۶
آنگاه برابا رابرای ایشان آزاد کرد و عیسی را تازیانه زده، سپرد تا او را مصلوب کنند.
۲۷
آنگاه سپاهیان والی، عیسی را به دیوانخانه برده، تمامی فوج را گرد وی فراهم آوردند.
۲۸
واو را عریان ساخته، لباس قرمزی بدو پوشانیدند،
۲۹
و تاجی از خار بافته، بر سرش گذاردند و نی بدست راست او دادند و پیش وی زانو زده، استهزاکنان او را میگفتند: «سلامای پادشاه یهود!»
۳۰
و آب دهان بر وی افکنده، نی را گرفته بر سرش میزدند.
۳۱
و بعد از آنکه او را استهزاکرده بودند، آن لباس را از وی کنده، جامه خودش را پوشانیدند و او را بجهت مصلوب نمودن بیرون بردند.
۳۲
و چون بیرون میرفتند، شخصی قیروانی شمعون نام را یافته، او را بجهت بردن صلیب مجبور کردند.
۳۳
و چون به موضعی که به جلجتایعنی کاسه سر مسمی بود رسیدند،
۳۴
سرکه ممزوج به مر بجهت نوشیدن بدو دادند. اما چون چشید، نخواست که بنوشد.
۳۵
پس او را مصلوب نموده، رخت او راتقسیم نمودند و بر آنها قرعه انداختند تا آنچه به زبان نبی گفته شده بود تمام شود که «رخت مرا درمیان خود تقسیم کردند و بر لباس من قرعه انداختند.»
۳۶
و در آنجا به نگاهبانی او نشستند.
۳۷
و تقصیر نامه او را نوشته، بالای سرش آویختند که «این است عیسی، پادشاه یهود!»
۳۸
آنگاه دو دزد یکی بر دست راست و دیگری برچپش با وی مصلوب شدند.
۳۹
و راهگذاران سرهای خود را جنبانیده، کفر گویان
۴۰
میگفتند: «ای کسیکه هیکل را خراب میکنی و در سه روزآن را میسازی، خود را نجات ده. اگر پسر خداهستی، از صلیب فرود بیا!»
۴۱
همچنین نیزروسای کهنه با کاتبان و مشایخ استهزاکنان میگفتند:
۴۲
«دیگران را نجات داد، اما نمی تواندخود را برهاند. اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون ازصلیب فرود آید تا بدو ایمان آوریم!
۴۳
بر خداتوکل نمود، اکنون او را نجات دهد، اگر بدورغبت دارد زیرا گفت پسر خدا هستم!»
۴۴
وهمچنین آن دو دزد نیز که با وی مصلوب بودند، او را دشنام میدادند.
۴۵
و از ساعت ششم تا ساعت نهم، تاریکی تمام زمین را فرو گرفت.
۴۶
و نزدیک به ساعت نهم، عیسی به آواز بلند صدا زده گفت: «ایلی ایلی لما سبقتنی.» یعنی الهی الهی مرا چرا ترک کردی.
۴۷
اما بعضی از حاضرین چون این را شنیدند، گفتند که او الیاس را میخواند.
۴۸
در ساعت یکی از آن میان دویده، اسفنجی را گرفت و آن را پر ازسرکه کرده، بر سر نی گذارد و نزد او داشت تابنوشد.
۴۹
و دیگران گفتند: «بگذار تا ببینیم که آیاالیاس میآید او را برهاند.»
۵۰
عیسی باز به آوازبلند صیحه زده، روح را تسلیم نمود.
۵۱
که ناگاه پرده هیکل از سر تا پا دو پاره شد و زمین متزلزل وسنگها شکافته گردید،
۵۲
و قبرها گشاده شد وبسیاری از بدنهای مقدسین که آرامیده بودندبرخاستند،
۵۳
و بعد از برخاستن وی، از قبوربرآمده، به شهر مقدس رفتند و بر بسیاری ظاهرشدند.
۵۴
اما یوزباشی و رفقایش که عیسی رانگاهبانی میکردند، چون زلزله و این وقایع رادیدند، بینهایت ترسان شده، گفتند: «فی الواقع این شخص پسر خدا بود.»
۵۵
و در آنجا زنان بسیاری که از جلیل در عقب عیسی آمده بودند تا او راخدمت کنند، از دور نظاره میکردند،
۵۶
که از آن جمله، مریم مجدلیه بود و مریم مادر یعقوب ویوشاء و مادر پسران زبدی.
۵۷
اما چون وقت عصر رسید، شخصی دولتمند از اهل رامه، یوسف نام که او نیز ازشاگردان عیسی بود آمد،
۵۸
و نزد پیلاطس رفته، جسد عیسی را خواست. آنگاه پیلاطس فرمان داد که داده شود.
۵۹
پس یوسف جسد را برداشته، آن را در کتان پاک پیچیده،
۶۰
او را در قبری نو که برای خود از سنگ تراشیده بود، گذارد و سنگی بزرگ بر سر آن غلطانیده، برفت.
۶۱
و مریم مجدلیه و مریم دیگر در آنجا، در مقابل قبرنشسته بودند.
۶۲
و در فردای آن روز که بعد از روز تهیه بودروسای کهنه و فریسیان نزد پیلاطس جمع شده،
۶۳
گفتند: «ای آقا ما را یاد است که آن گمراهکننده وقتی که زنده بود گفت: "بعد از سه روزبرمی خیزم."
۶۴
پس بفرما قبر را تا سه روزنگاهبانی کنند مبادا شاگردانش در شب آمده، اورا بدزدند و به مردم گویند که از مردگان برخاسته است و گمراهی آخر، از اول بدتر شود.»
۶۵
پیلاطس بدیشان فرمود: «شما کشیکچیان دارید. بروید چنانکه دانید، محافظت کنید.»پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته، قبر را باکشیکچیان محافظت نمودند.
۶۶
پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته، قبر را باکشیکچیان محافظت نمودند.
حسام الدین شفیعیان
یکشنبه 21 شهریور 1400 ساعت 15:33
0 نظر
متی ۲۷
و چون صبح شد، همه روسای کهنه ومشایخ قوم بر عیسی شورا کردند که اورا هلاک سازند.
۲
پس او را بند نهاده، بردند و به پنطیوس پیلاطس والی تسلیم نمودند.
۳
در آن هنگام، چون یهودا تسلیمکننده او دید که بر او فتوا دادند، پشیمان شده، سی پاره نقره را به روسای کهنه و مشایخ رد کرده،
۴
گفت: «گناه کردم که خون بیگناهی را تسلیم نمودم.» گفتند: «ما را چه، خود دانی!»
۵
پس آن نقره را درهیکل انداخته، روانه شد و رفته خود را خفه نمود.
۶
اما روسای کهنه نقره را بر داشته، گفتند: «انداختن این در بیتالمال جایز نیست زیرا خونبها است.»
۷
پس شورا نموده، به آن مبلغ، مزرعه کوزهگر را بجهت مقبره غرباءخریدند.
۸
از آن جهت، آن مزرعه تا امروزبحقل الدم مشهور است.
۹
آنگاه سخنی که به زبان ارمیای نبی گفته شده بود تمام گشت که «سی پاره نقره را برداشتند، بهای آن قیمت کرده شدهای که بعضی از بنیاسرائیل بر او قیمت گذاردند.
۱۰
و آنها را بجهت مزرعه کوزهگر دادند، چنانکه خداوند به من گفت.»
۱۱
اما عیسی در حضور والی ایستاده بود. پس والی از او پرسیده، گفت: «آیا تو پادشاه یهودهستی؟» عیسی بدو گفت: «تو میگویی!»
۱۲
وچون روسای کهنه و مشایخ از او شکایت میکردند، هیچ جواب نمی داد.
۱۳
پس پیلاطس وی را گفت: «نمی شنوی چقدر بر تو شهادت میدهند؟»
۱۴
اما در جواب وی، یک سخن هم نگفت، بقسمی که والی بسیار متعجب شد.
۱۵
و در هر عیدی، رسم والی این بود که یک زندانی، هرکه را میخواستند، برای جماعت آزاد میکرد.
۱۶
و در آن وقت، زندانی مشهور، برابا نام داشت.
۱۷
پس چون مردم جمع شدند، پیلاطس ایشان را گفت: «که را میخواهید برای شما آزاد کنم؟ برابا یا عیسی مشهور به مسیح را؟»
۱۸
زیرا که دانست او را از حسد تسلیم کرده بودند.
۱۹
چون بر مسند نشسته بود، زنش نزد اوفرستاده، گفت: «با این مرد عادل تو را کاری نباشد، زیرا که امروز در خواب درباره او زحمت بسیار بردم.»
۲۰
اما روسای کهنه و مشایخ، قوم را بر این ترغیب نمودند که برابا را بخواهند و عیسی راهلاک سازند.
۲۱
پس والی بدیشان متوجه شده، گفت: «کدامیک از این دو نفر را میخواهیدبجهت شما رها کنم؟ گفتند: «برابا را.»
۲۲
پیلاطس بدیشان گفت: «پس با عیسی مشهور به مسیح چه کنم؟» جمیع گفتند: «مصلوب شود!»
۲۳
والی گفت: «چرا؟ چه بدی کرده است؟» ایشان بیشترفریاد زده، گفتند: «مصلوب شود!»
۲۴
چون پیلاطس دید که ثمری ندارد بلکه آشوب زیاده میگردد، آب طلبیده، پیش مردم دست خود راشسته گفت: «من بری هستم از خون این شخص عادل. شما ببینید.»
۲۵
تمام قوم در جواب گفتند: «خون او بر ما و فرزندان ما باد!»
۲۶
آنگاه برابا رابرای ایشان آزاد کرد و عیسی را تازیانه زده، سپرد تا او را مصلوب کنند.
۲۷
آنگاه سپاهیان والی، عیسی را به دیوانخانه برده، تمامی فوج را گرد وی فراهم آوردند.
۲۸
واو را عریان ساخته، لباس قرمزی بدو پوشانیدند،
۲۹
و تاجی از خار بافته، بر سرش گذاردند و نی بدست راست او دادند و پیش وی زانو زده، استهزاکنان او را میگفتند: «سلامای پادشاه یهود!»
۳۰
و آب دهان بر وی افکنده، نی را گرفته بر سرش میزدند.
۳۱
و بعد از آنکه او را استهزاکرده بودند، آن لباس را از وی کنده، جامه خودش را پوشانیدند و او را بجهت مصلوب نمودن بیرون بردند.
۳۲
و چون بیرون میرفتند، شخصی قیروانی شمعون نام را یافته، او را بجهت بردن صلیب مجبور کردند.
۳۳
و چون به موضعی که به جلجتایعنی کاسه سر مسمی بود رسیدند،
۳۴
سرکه ممزوج به مر بجهت نوشیدن بدو دادند. اما چون چشید، نخواست که بنوشد.
۳۵
پس او را مصلوب نموده، رخت او راتقسیم نمودند و بر آنها قرعه انداختند تا آنچه به زبان نبی گفته شده بود تمام شود که «رخت مرا درمیان خود تقسیم کردند و بر لباس من قرعه انداختند.»
۳۶
و در آنجا به نگاهبانی او نشستند.
۳۷
و تقصیر نامه او را نوشته، بالای سرش آویختند که «این است عیسی، پادشاه یهود!»
۳۸
آنگاه دو دزد یکی بر دست راست و دیگری برچپش با وی مصلوب شدند.
۳۹
و راهگذاران سرهای خود را جنبانیده، کفر گویان
۴۰
میگفتند: «ای کسیکه هیکل را خراب میکنی و در سه روزآن را میسازی، خود را نجات ده. اگر پسر خداهستی، از صلیب فرود بیا!»
۴۱
همچنین نیزروسای کهنه با کاتبان و مشایخ استهزاکنان میگفتند:
۴۲
«دیگران را نجات داد، اما نمی تواندخود را برهاند. اگر پادشاه اسرائیل است، اکنون ازصلیب فرود آید تا بدو ایمان آوریم!
۴۳
بر خداتوکل نمود، اکنون او را نجات دهد، اگر بدورغبت دارد زیرا گفت پسر خدا هستم!»
۴۴
وهمچنین آن دو دزد نیز که با وی مصلوب بودند، او را دشنام میدادند.
۴۵
و از ساعت ششم تا ساعت نهم، تاریکی تمام زمین را فرو گرفت.
۴۶
و نزدیک به ساعت نهم، عیسی به آواز بلند صدا زده گفت: «ایلی ایلی لما سبقتنی.» یعنی الهی الهی مرا چرا ترک کردی.
۴۷
اما بعضی از حاضرین چون این را شنیدند، گفتند که او الیاس را میخواند.
۴۸
در ساعت یکی از آن میان دویده، اسفنجی را گرفت و آن را پر ازسرکه کرده، بر سر نی گذارد و نزد او داشت تابنوشد.
۴۹
و دیگران گفتند: «بگذار تا ببینیم که آیاالیاس میآید او را برهاند.»
۵۰
عیسی باز به آوازبلند صیحه زده، روح را تسلیم نمود.
۵۱
که ناگاه پرده هیکل از سر تا پا دو پاره شد و زمین متزلزل وسنگها شکافته گردید،
۵۲
و قبرها گشاده شد وبسیاری از بدنهای مقدسین که آرامیده بودندبرخاستند،
۵۳
و بعد از برخاستن وی، از قبوربرآمده، به شهر مقدس رفتند و بر بسیاری ظاهرشدند.
۵۴
اما یوزباشی و رفقایش که عیسی رانگاهبانی میکردند، چون زلزله و این وقایع رادیدند، بینهایت ترسان شده، گفتند: «فی الواقع این شخص پسر خدا بود.»
۵۵
و در آنجا زنان بسیاری که از جلیل در عقب عیسی آمده بودند تا او راخدمت کنند، از دور نظاره میکردند،
۵۶
که از آن جمله، مریم مجدلیه بود و مریم مادر یعقوب ویوشاء و مادر پسران زبدی.
۵۷
اما چون وقت عصر رسید، شخصی دولتمند از اهل رامه، یوسف نام که او نیز ازشاگردان عیسی بود آمد،
۵۸
و نزد پیلاطس رفته، جسد عیسی را خواست. آنگاه پیلاطس فرمان داد که داده شود.
۵۹
پس یوسف جسد را برداشته، آن را در کتان پاک پیچیده،
۶۰
او را در قبری نو که برای خود از سنگ تراشیده بود، گذارد و سنگی بزرگ بر سر آن غلطانیده، برفت.
۶۱
و مریم مجدلیه و مریم دیگر در آنجا، در مقابل قبرنشسته بودند.
۶۲
و در فردای آن روز که بعد از روز تهیه بودروسای کهنه و فریسیان نزد پیلاطس جمع شده،
۶۳
گفتند: «ای آقا ما را یاد است که آن گمراهکننده وقتی که زنده بود گفت: "بعد از سه روزبرمی خیزم."
۶۴
پس بفرما قبر را تا سه روزنگاهبانی کنند مبادا شاگردانش در شب آمده، اورا بدزدند و به مردم گویند که از مردگان برخاسته است و گمراهی آخر، از اول بدتر شود.»
۶۵
پیلاطس بدیشان فرمود: «شما کشیکچیان دارید. بروید چنانکه دانید، محافظت کنید.»پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته، قبر را باکشیکچیان محافظت نمودند.
۶۶
پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته، قبر را باکشیکچیان محافظت نمودند.
حسام الدین شفیعیان
یکشنبه 21 شهریور 1400 ساعت 15:33
0 نظر
متی ۲۶
و چون عیسی همه این سخنان را به اتمام رسانید، به شاگردان خود گفت:
۲
«میدانید که بعد از دو روز عید فصح است که پسر انسان تسلیم کرده میشود تا مصلوب گردد.»
۳
آنگاه روسای کهنه و کاتبان و مشایخ قوم دردیوانخانه رئیس کهنه که قیافا نام داشت جمع شده،
۴
شورا نمودند تا عیسی را به حیله گرفتارساخته، به قتل رسانند.
۵
اما گفتند: «نه در وقت عید مبادا آشوبی در قوم بر پا شود.»
۶
و هنگامی که عیسی در بیت عنیا در خانه شمعون ابرص شد،
۷
زنی با شیشهای عطر گرانبهانزد او آمده، چون بنشست بر سر وی ریخت.
۸
اماشاگردانش چون این را دیدند، غضب نموده، گفتند: «چرا این اسراف شده است؟
۹
زیرا ممکن بود این عطر به قیمت گران فروخته و به فقرا داده شود.»
۱۰
عیسی این را درک کرده، بدیشان گفت: «چرا بدین زن زحمت میدهید؟ زیرا کار نیکو به من کرده است.
۱۱
زیرا که فقرا را همیشه نزد خوددارید اما مرا همیشه ندارید.
۱۲
و این زن که این عطر را بر بدنم مالید، بجهت دفن من کرده است.
۱۳
هرآینه به شما میگویم هر جایی که درتمام عالم بدین بشارت موعظه کرده شود، کاراین زن نیز بجهت یادگاری او مذکور خواهدشد.»
۱۴
«آنگاه یکی از آن دوازده که به یهودای اسخریوطی مسمی بود، نزد روسای کهنه رفته،
۱۵
گفت: «مرا چند خواهید داد تا او را به شماتسلیم کنم؟ «ایشان سی پاره نقره با وی قراردادند.
۱۶
و از آن وقت در صدد فرصت شد تا اورا بدیشان تسلیم کند.
۱۷
پس در روز اول عید فطیر، شاگردان نزدعیسی آمده، گفتند: «کجا میخواهی فصح راآماده کنیم تا بخوری؟»
۱۸
گفت: «به شهر، نزدفلان کس رفته، بدو گویید: "استاد میگوید وقت من نزدیک شد و فصح را در خانه تو با شاگردان خود صرف مینمایم."»
۱۹
شاگردان چنانکه عیسی ایشان را امر فرمود کردند و فصح را مهیاساختند.
۲۰
چون وقت شام رسید با آن دوازده بنشست.
۲۱
و وقتی که ایشان غذا میخوردند، اوگفت: «هرآینه به شما میگویم که یکی از شما مراتسلیم میکند!»
۲۲
پس بغایت غمگین شده، هریک از ایشان به وی سخن آغاز کردند که «خداوندا آیا من آنم؟»
۲۳
او در جواب گفت: «آنکه دست با من در قاب فرو برد، همان کس مرا تسلیم نماید!
۲۴
هرآینه پسر انسان به همانطور که درباره او مکتوب است رحلت میکند. لیکن وای بر آنکسیکه پسر انسان بدست او تسلیم شود! آن شخص را بهتر بودی که تولد نیافتی!»
۲۵
و یهوداکه تسلیمکننده وی بود، به جواب گفت: «ای استاد آیا من آنم؟» به وی گفت: «تو خود گفتی!»
۲۶
و چون ایشان غذا میخوردند، عیسی نان راگرفته، برکت داد و پاره کرده، به شاگردان داد وگفت: «بگیرید و بخورید، این است بدن من.»
۲۷
وپیاله را گرفته، شکر نمود و بدیشان داده، گفت: «همه شما از این بنوشید،
۲۸
زیرا که این است خون من در عهد جدید که در راه بسیاری بجهت آمرزش گناهان ریخته میشود.
۲۹
اما به شمامی گویم که بعد از این از میوه مو دیگر نخواهم نوشید تا روزی که آن را با شما در ملکوت پدرخود، تازه آشامم.»
۳۰
پس تسبیح خواندند و به سوی کوه زیتون روانه شدند.
۳۱
آنگاه عیسی بدیشان گفت: «همه شما امشب درباره من لغزش میخورید چنانکه مکتوب است که شبان را میزنم و گوسفندان گله پراکنده میشوند.
۳۲
لیکن بعد از برخاستنم، پیش از شما به جلیل خواهم رفت.»
۳۳
پطرس درجواب وی گفت: «هر گاه همه درباره تو لغزش خورند، من هرگز نخورم.»
۳۴
عیسی به وی گفت: «هرآینه به تو میگویم که در همین شب قبل ازبانک زدن خروس، سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد!»
۳۵
پطرس به وی گفت: «هرگاه مردنم با تو لازم شود، هرگز تو را انکار نکنم!» و سایرشاگردان نیز همچنان گفتند.
۳۶
آنگاه عیسی با ایشان به موضعی که مسمی به جتسیمانی بود رسیده، به شاگردان خود گفت: «در اینجا بنشینید تا من رفته، در آنجا دعا کنم.»
۳۷
و پطرس و دو پسر زبدی را برداشته، بینهایت غمگین و دردناک شد.
۳۸
پس بدیشان گفت: «نفس من از غایت الم مشرف به موت شده است. در اینجا مانده با من بیدار باشید.»
۳۹
پس قدری پیش رفته، به روی درافتاد و دعا کرده، گفت: «ای پدر من، اگر ممکن باشد این پیاله از من بگذرد؛ لیکن نه به خواهش من، بلکه به اراداه تو.»
۴۰
و نزدشاگردان خود آمده، ایشان را در خواب یافت. وبه پطرس گفت: «آیا همچنین نمی توانستید یک ساعت با من بیدار باشید؟
۴۱
بیدار باشید و دعاکنید تا در معرض آزمایش نیفتید! روح راغب است، لیکن جسم ناتوان.»
۴۲
و بار دیگر رفته، بازدعا نموده، گفت: «ای پدر من، اگر ممکن نباشد که این پیاله بدون نوشیدن از من بگذرد، آنچه اراده تواست بشود.»
۴۳
و آمده، باز ایشان را در خواب یافت زیرا که چشمان ایشان سنگین شده بود.
۴۴
پس ایشان را ترک کرده، رفت و دفعه سوم به همان کلام دعا کرد.
۴۵
آنگاه نزد شاگردان آمده، بدیشان گفت: «مابقی را بخوابید واستراحت کنید. الحال ساعت رسیده است که پسر انسان بهدست گناهکاران تسلیم شود.
۴۶
برخیزید برویم. اینک تسلیمکننده من نزدیک است!»
۴۷
و هنوز سخن میگفت که ناگاه یهودا که یکی از آن دوازده بود با جمعی کثیر با شمشیرهاو چوبها از جانب روساء کهنه و مشایخ قوم آمدند.
۴۸
و تسلیمکننده او بدیشان نشانی داده، گفته بود: «هرکه را بوسه زنم، همان است. او رامحکم بگیرید.»
۴۹
در ساعت نزد عیسی آمده، گفت: «سلام یا سیدی!» و او را بوسید.
۵۰
عیسی وی را گفت: «ای رفیق، از بهرچه آمدی؟» آنگاه پیش آمده، دست بر عیسی انداخته، او را گرفتند.
۵۱
و ناگاه یکی از همراهان عیسی دست آورده، شمشیر خود را از غلاف کشیده، بر غلام رئیس کهنه زد و گوشش را از تن جدا کرد.
۵۲
آنگاه عیسی وی را گفت: «شمشیر خود را غلاف کن، زیرا هرکه شمشیر گیرد، به شمشیر هلاک گردد.
۵۳
آیا گمان میبری که نمی توانم الحال از پدرخود درخواست کنم که زیاده از دوازده فوج ازملائکه برای من حاضر سازد؟
۵۴
لیکن در این صورت کتب چگونه تمام گردد که همچنین میبایست بشود؟»
۵۵
در آن ساعت، به آن گروه گفت: گویا بر دزد بجهت گرفتن من با تیغها وچوبها بیرون آمدید! هر روز با شما در هیکل نشسته، تعلیم میدادم و مرا نگرفتید.
۵۶
لیکن این همه شد تا کتب انبیا تمام شود.» در آن وقت جمیع شاگردان او را واگذارده، بگریختند.
۵۷
و آنانی که عیسی را گرفته بودند، او را نزدقیافا رئیس کهنه جایی که کاتبان و مشایخ جمع بودند، بردند.
۵۸
اما پطرس از دور در عقب اوآمده، به خانه رئیس کهنه درآمد و با خادمان بنشست تا انجام کار را ببیند.
۵۹
پس روسای کهنه و مشایخ و تمامی اهل شورا طلب شهادت دروغ بر عیسی میکردند تا او را بقتل رسانند،
۶۰
لیکن نیافتند. با آنکه چند شاهد دروغ پیش آمدند، هیچ نیافتند. آخر دو نفر آمده،
۶۱
گفتند: «این شخص گفت: "می توانم هیکل خدا را خراب کنم و در سه روزش بنا نمایم."»
۶۲
پس رئیس کهنه برخاسته، بدو گفت: «هیچ جواب نمی دهی؟ چیست که اینها بر تو شهادت میدهند؟»
۶۳
اما عیسی خاموش ماند! تا آنکه رئیس کهنه روی به وی کرده، گفت: «تو را به خدای حی قسم میدهم مارا بگوی که تو مسیح پس خدا هستی یا نه؟»
۶۴
عیسی به وی گفت: «تو گفتی! و نیز شما رامی گویم بعد از این پسر انسان را خواهید دید که بر دست راست قوت نشسته، بر ابرهای آسمان میآید!»
۶۵
در ساعت رئیس کهنه رخت خود راچاک زده، گفت: «کفر گفت! دیگر ما را چه حاجت به شهود است؟ الحال کفرش را شنیدید!
۶۶
چه مصلحت میبینید؟» ایشان در جواب گفتند: «مستوجب قتل است!»
۶۷
آنگاه آب دهان بر رویش انداخته، او را طپانچه میزدند و بعضی سیلی زده،
۶۸
میگفتند: «ای مسیح، به ما نبوت کن! کیست که تو را زده است؟»
۶۹
اما پطرس در ایوان بیرون نشسته بود که ناگاه کنیزکی نزد وی آمده، گفت: «تو هم با عیسی جلیلی بودی!»
۷۰
او روبروی همه انکارنموده، گفت: «نمی دانم چه میگویی!»
۷۱
و چون به دهلیز بیرون رفت، کنیزی دیگر او را دیده، به حاضرین گفت: «این شخص نیز از رفقای عیسی ناصری است!»
۷۲
باز قسم خورده، انکار نمود که «این مرد را نمی شناسم.»
۷۳
بعد از چندی، آنانی که ایستاده بودند پیش آمده، پطرس را گفتند: «البته تو هم از اینها هستی زیرا که لهجه تو بر تودلالت مینماید!»
۷۴
پس آغاز لعن کردن و قسم خوردن نمود که «این شخص را نمی شناسم.» ودر ساعت خروس بانگ زدآنگاه پطرس سخن عیسی را به یاد آورد که گفته بود: قبل از بانگ زدن خروس، سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد.» پس بیرون رفته زارزار بگریست.
۷۵
آنگاه پطرس سخن عیسی را به یاد آورد که گفته بود: قبل از بانگ زدن خروس، سه مرتبه مرا انکار خواهی کرد.» پس بیرون رفته زارزار بگریست.
حسام الدین شفیعیان
یکشنبه 21 شهریور 1400 ساعت 15:32
0 نظر
متی ۲۵
در آن زمان ملکوت آسمان مثل ده باکره خواهد بود که مشعلهای خود رابرداشته، به استقبال داماد بیرون رفتند.
۲
و ازایشان پنج دانا و پنج نادان بودند.
۳
اما نادانان مشعلهای خود را برداشته، هیچ روغن با خودنبردند.
۴
لیکن دانایان، روغن در ظروف خود بامشعلهای خویش برداشتند.
۵
و چون آمدن دامادبطول انجامید، همه پینکی زده، خفتند.
۶
و درنصف شب صدایی بلند شد که "اینک دامادمی آید به استقبال وی بشتابید."
۷
پس تمامی آن باکرهها برخاسته، مشعلهای خود را اصلاح نمودند.
۸
و نادانان، دانایان را گفتند: "از روغن خود به ما دهید زیرا مشعلهای ما خاموش میشود."
۹
اما دانایان در جواب گفتند: "نمی شود، مبادا ما و شما را کفاف ندهد. بلکه نزدفروشندگان رفته، برای خود بخرید."
۱۰
و درحینی که ایشان بجهت خرید میرفتند، داماد برسید و آنانی که حاضر بودند، با وی به عروسی داخل شده، در بسته گردید.
۱۱
بعد از آن، باکره های دیگر نیز آمده، گفتند: "خداوندا برای ماباز کن."
۱۲
او در جواب گفت: "هرآینه به شمامی گویم شما را نمی شناسم."
۱۳
پس بیدار باشیدزیرا که آن روز و ساعت را نمی دانید.
۱۴
«زیرا چنانکه مردی عازم سفر شده، غلامان خود را طلبید و اموال خود را بدیشان سپرد،
۱۵
یکی را پنج قنطار و دیگری را دو وسومی را یک داد؛ هر یک را بحسب استعدادش. و بیدرنگ متوجه سفر شد.
۱۶
پس آنکه پنج قنطار یافته بود، رفته و با آنها تجارت نموده، پنج قنطار دیگر سود کرد.
۱۷
و همچنین صاحب دوقنطار نیز دو قنطار دیگر سود گرفت.
۱۸
اما آنکه یک قنطار گرفته بود، رفته زمین را کند و نقد آقای خود را پنهان نمود.
۱۹
«و بعد از مدت مدیدی، آقای آن غلامان آمده، از ایشان حساب خواست.
۲۰
پس آنکه پنج قنطار یافته بود، پیش آمده، پنج قنطار دیگرآورده، گفت: خداوندا پنج قنطار به من سپردی، اینک پنج قنطار دیگر سود کردم."
۲۱
آقای او به وی گفت: آفرینای غلام نیک متدین! بر چیزهای اندک امین بودی، تو را بر چیزهای بسیار خواهم گماشت. به شادی خداوند خود داخل شو!
۲۲
وصاحب دو قنطار نیز آمده، گفت: ای آقا دو قنطارتسلیم من نمودی، اینک دو قنطار دیگر سودیافتهام.
۲۳
آقایش وی را گفت: آفرینای غلام نیک متدین! بر چیزهای کم امین بودی، تو را بر چیزهای بسیار میگمارم. در خوشی خداوندخود داخل شو!
۲۴
پس آنکه یک قنطار گرفته بود، پیش آمده، گفت: ای آقا چون تو رامی شناختم که مرد درشت خویی میباشی، ازجایی که نکاشتهای میدروی و از جایی که نیفشاندهای جمع میکنی،
۲۵
پس ترسان شده، رفتم و قنطار تو را زیر زمین نهفتم. اینک مال توموجود است.
۲۶
آقایش در جواب وی گفت: ای غلام شریر بیکاره! دانستهای که از جایی که نکاشتهام میدروم و از مکانی که نپاشیدهام، جمع میکنم.
۲۷
از همین جهت تو را میبایست نقد مرابه صرافان بدهی تا وقتی که بیایم مال خود را باسود بیابم.
۲۸
الحال آن قنطار را از او گرفته، به صاحب ده قنطار بدهید.
۲۹
زیرا به هرکه داردداده شود و افزونی یابد و از آنکه ندارد آنچه داردنیز گرفته شود.
۳۰
و آن غلام بینفع را در ظلمت خارجی اندازید، جایی که گریه و فشار دندان خواهد بود.
۳۱
«اما چون پسر انسان در جلال خود باجمیع ملائکه مقدس خویش آید، آنگاه بر کرسی جلال خود خواهد نشست،
۳۲
و جمیع امتها درحضور او جمع شوند و آنها را از همدیگر جدامی کند به قسمی که شبان میشها را از بزها جدامی کند.
۳۳
و میشها را بر دست راست و بزها را برچپ خود قرار دهد.
۳۴
آنگاه پادشاه به اصحاب طرف راست گوید: بیاییدای برکت یافتگان از پدر من و ملکوتی را که از ابتدای عالم برای شما آمادهشده است، به میراث گیرید.
۳۵
زیرا چون گرسنه بودم مرا طعام دادید، تشنه بودم سیرآبم نمودید، غریب بودم مرا جا دادید،
۳۶
عریان بودم مراپوشانیدید، مریض بودم عیادتم کردید، در حبس بودم دیدن من آمدید.
۳۷
آنگاه عادلان به پاسخ گویند: ای خداوند، کی گرسنه ات دیدیم تاطعامت دهیم، یا تشنه ات یافتیم تا سیرآبت نماییم،
۳۸
یا کی تو را غریب یافتیم تا تو را جادهیم یا عریان تا بپوشانیم،
۳۹
و کی تو را مریض یامحبوس یافتیم تا عیادتت کنیم؟
۴۰
پادشاه درجواب ایشان گوید: هرآینه به شما میگویم، آنچه به یکی از این برادران کوچکترین من کردید، به من کردهاید.
۴۱
«پس اصحاب طرف چپ را گوید: ای ملعونان، از من دور شوید در آتش جاودانی که برای ابلیس و فرشتگان او مهیا شده است.
۴۲
زیراگرسنه بودم مرا خوراک ندادید، تشنه بودم مراآب ندادید،
۴۳
غریب بودم مرا جا ندادید، عریان بودم مرا نپوشانیدید، مریض و محبوس بودم عیادتم ننمودید.
۴۴
پس ایشان نیز به پاسخ گویند: ای خداوند، کی تو را گرسنه یا تشنه یاغریب یا برهنه یا مریض یا محبوس دیده، خدمتت نکردیم؟
۴۵
آنگاه در جواب ایشان گوید: هرآینه به شما میگویم، آنچه به یکی از این کوچکان نکردید، به من نکردهاید.و ایشان درعذاب جاودانی خواهند رفت، اما عادلان درحیات جاودانی.»
۴۶
و ایشان درعذاب جاودانی خواهند رفت، اما عادلان درحیات جاودانی.
حسام الدین شفیعیان
یکشنبه 21 شهریور 1400 ساعت 15:30
0 نظر
متی ۲۴
پس عیسی از هیکل بیرون شده، برفت. و شاگردانش پیش آمدند تا عمارتهای هیکل را بدو نشان دهند.
۲
عیسی ایشان را گفت: «آیا همه این چیزها را نمی بینید؟ هرآینه به شمامی گویم در اینجا سنگی بر سنگی گذارده نخواهد شد که به زیر افکنده نشود!»
۳
و چون به کوه زیتون نشسته بود، شاگردانش در خلوت نزدوی آمده، گفتند: «به ما بگو که این امور کی واقع میشود و نشان آمدن تو و انقضای عالم چیست.»
۴
عیسی در جواب ایشان گفت: «زنهار کسی شما را گمراه نکند!
۵
زآنرو که بسا به نام من آمده خواهند گفت که من مسیح هستم و بسیاری را گمراه خواهند کرد.
۶
و جنگها و اخبار جنگها راخواهید شنید. زنهار مضطرب مشوید زیرا که وقوع این همه لازم است، لیکن انتها هنوز نیست.
۷
زیرا قومی با قومی و مملکتی با مملکتی مقاومت خواهند نمود و قحطیها و وباها وزلزلهها در جایها پدید آید.
۸
اما همه اینها آغازدردهای زه است.
۹
آنگاه شما را به مصیبت سپرده، خواهند کشت و جمیع امتها بجهت اسم من از شما نفرت کنند.
۱۰
و در آن زمان، بسیاری لغزش خورده، یکدیگر را تسلیم کنند واز یکدیگر نفرت گیرند.
۱۱
و بسا انبیای کذبه ظاهر شده، بسیاری را گمراه کنند.
۱۲
و بجهت افزونی گناه محبت بسیاری سرد خواهد شد.
۱۳
لیکن هرکه تا به انتها صبر کند، نجات یابد.
۱۴
و به این بشارت ملکوت در تمام عالم موعظه خواهد شد تا بر جمیع امتها شهادتی شود؛ آنگاه انتها خواهد رسید.
۱۵
«پس چون مکروه ویرانی را که به زبان دانیال نبی گفته شده است، در مقام مقدس بر پاشده بینید هرکه خواند دریافت کند
۱۶
آنگاه هرکه در یهودیه باشد به کوهستان بگریزد؛
۱۷
وهرکه بر بام باشد، بجهت برداشتن چیزی از خانه به زیر نیاید؛
۱۸
و هرکه در مزرعه است، بجهت برداشتن رخت خود برنگردد.
۱۹
لیکن وای برآبستنان و شیر دهندگان در آن ایام!
۲۰
پس دعاکنید تا فرار شما در زمستان یا در سبت نشود،
۲۱
زیرا که در آن زمان چنان مصیبت عظیمی ظاهر میشود که از ابتدا عالم تا کنون نشده ونخواهد شد!
۲۲
و اگر آن ایام کوتاه نشدی، هیچ بشری نجات نیافتی، لیکن بخاطر برگزیدگان، آن روزها کوتاه خواهد شد.
۲۳
آنگاه اگر کسی به شما گوید: "اینک مسیح در اینجا یا در آنجا است " باور مکنید،
۲۴
زیرا که مسیحیان کاذب و انبیا کذبه ظاهر شده، علامات ومعجزات عظیمه چنان خواهند نمود که اگرممکن بودی برگزیدگان را نیز گمراه کردندی.
۲۵
اینک شما را پیش خبر دادم.
۲۶
«پس اگر شما را گویند: اینک درصحراست، بیرون مروید یا آنکه در خلوت است، باور مکنید،
۲۷
زیرا همچنانکه برق ازمشرق ساطع شده، تا به مغرب ظاهر میشود، ظهور پسر انسان نیز چنین خواهد شد.
۲۸
و هرجا که مرداری باشد، کرکسان در آنجا جمع شوند.
۲۹
و فور بعد از مصیبت آن ایام، آفتاب تاریک گردد و ماه نور خود را ندهد و ستارگان ازآسمان فرو ریزند و قوتهای افلاک متزلزل گردد.
۳۰
آنگاه علامت پسر انسان در آسمان پدید گرددو در آن وقت، جمیع طوایف زمین سینه زنی کنندو پسر انسان را بینند که بر ابرهای آسمان، با قوت و جلال عظیم میآید؛
۳۱
و فرشتگان خود را باصور بلند آواز فرستاده، برگزیدگان او را ازبادهای اربعه از کران تا بکران فلک فراهم خواهندآورد.
۳۲
«پس از درخت انجیر مثلش را فراگیرید که چون شاخهاش نازک شده، برگها میآورد، می فهمید که تابستان نزدیک است.
۳۳
همچنین شما نیز چون این همه را بینید، بفهمید که نزدیک بلکه بر در است.
۳۴
هرآینه به شما میگویم تا این همه واقع نشود، این طایفه نخواهد گذشت.
۳۵
آسمان و زمین زایل خواهد شد، لیکن سخنان من هرگز زایل نخواهد شد.
۳۶
«اما از آن روز و ساعت هیچکس اطلاع ندارد، حتی ملائکه آسمان جز پدر من و بس.
۳۷
لیکن چنانکه ایام نوح بود، ظهور پسر انسان نیزچنان خواهد بود.
۳۸
زیرا همچنانکه در ایام قبل از طوفان میخوردند و میآشامیدند و نکاح میکردند و منکوحه میشدند تا روزی که نوح داخل کشتی گشت،
۳۹
و نفهمیدند تا طوفان آمده، همه را ببرد، همچنین ظهور پسر انسان نیزخواهد بود.
۴۰
آنگاه دو نفری که در مزرعهای میباشند، یکی گرفته و دیگری واگذارده شود.
۴۱
و دو زن که دستاس میکنند، یکی گرفته ودیگری رها شود.
۴۲
پس بیدار باشید زیرا که نمی دانید در کدام ساعت خداوند شما میآید.
۴۳
لیکن این را بدانید که اگر صاحبخانه میدانست در چه پاس از شب دزد میآید، بیدارمی ماند و نمی گذاشت که به خانهاش نقب زند.
۴۴
لهذا شما نیز حاضر باشید، زیرا در ساعتی که گمان نبرید، پسر انسان میآید.
۴۵
«پس آن غلام امین و دانا کیست که آقایش او را بر اهل خانه خود بگمارد تا ایشان را در وقت معین خوراک دهد؟
۴۶
خوشابحال آن غلامی که چون آقایش آید، او را در چنین کار مشغول یابد.
۴۷
هرآینه به شما میگویم که او را بر تمام مایملک خود خواهد گماشت.
۴۸
لیکن هرگاه آن غلام شریر با خود گوید که آقای من درآمدن تاخیر مینماید،
۴۹
و شروع کند به زدن همقطاران خود و خوردن و نوشیدن با میگساران،
۵۰
هرآینه آقای آن غلام آید، در روزی که منتظرنباشد و در ساعتی که نداند،و او را دو پاره کرده، نصیبش را با ریاکاران قرار دهد در مکانی که گریه و فشار دندان خواهد بود.
۵۱
و او را دو پاره کرده، نصیبش را با ریاکاران قرار دهد در مکانی که گریه و فشار دندان خواهد بود.
حسام الدین شفیعیان
یکشنبه 21 شهریور 1400 ساعت 15:29
0 نظر
165
1
...
21
22
صفحه
23
24
25
...
33